تبليغاتX
منطقه مرده

منطقه مرده

این زندگی ماست که آگاهی مان را تعیین می کند...

همیشه از گروه  آلترناتیوsystem of a down خوشم می اومده ...شعر زیر رو دوست خوبم آقای نادر نصیری ترجمه کرده اند که ترانه ی زیبایی است از آخرین آلبوم این گروه موسیقی معترض و ضد جنگ:

متن اصلی ترانه  

SOLDIER SIDE

مردان مرده در قعر گور آرمیده اند

و نمی دانند نجات دهنده کی خواهد آمد

آیا از ایشان محافظت خواهد کرد؟

شاید که در زندگی دیگر،گناه کاری باشی

شاید هم یک دلقک و شاید هم که برای مردن آفریده شده ای

 

هنگامی که پسرانشان رفتند،آنان می گریستند

خداوند جامه ی سیاه بر تن کرده

و او به دنبال یافتن هیچ امیدی به دوردست ها سفر کرده است.

و هیچ گاه باز نمی گردد

 

هنگامی که پسرانشان رفتند،آنان می گریستند

تمام مردان جوان باید بروند

او به جستجوی هیچ حقیقتی به دوردست ها سفر کرده است

هیچ گاه به خانه باز نخواهد گشت

 

مردان جوان بر فراز گورهایشان ایستاده اند

و نمی دانند مسیح کی فرا می رسد

آیا پاس داشته خواهند شد؟

پیروزی بزرگ را قساوتی است،اسقف گناهانش را نزد پادشاه به اعتراف نشسته است

شاید که تو یک عزاداری،شاید تقدیرت مرگ است

 

به جانب سربازان خوش آمدی

جایی که هیچ کس جز من نیست

مردم همه برای مردن رشد می کنند

این جا هیچ کس جز من نیست

به جانب سربازان خوش آمدی

مردم در جایگاه سربازان

این جا هیچ کس جز من نیست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت   توسط حسام  | 

 

ساعت نه شب، خسته و کوفته و شتابان به سوی خانه می روم، امروز اول می بود روز جهانی کارگر در خبر ها خوانده ام که وزارت کشور با دور اندیشی ای مثال زدنی امسال بر خلاف دیگر سال ها اجازه گردهمایی کارگران در خیابان را نداده است، تجمعی که همه ساله توسط نهاد دولتی خانه کارگر برگزار می شود. صبح امروز سری به مرکز شهر زدم با این امید که شاید در قزوین(که شهری کارگری است) خبری باشد زهی خیال باطل… شهر در امن و امان است.سوار تاکسی می شوم نشسته ام صندلی جلو، کنار راننده ی عصبی ای که مار پیچ می رود تا رها شود از این ترافیک لعنتی. یک ترمز شدید، بوقی ممتد و چند فحش آبدار کافی است تا یک فرشته کوچولو را در بغل خود ببینم با تعجب برمی گردم عقب، مادر بی مسئولیت اش احمقانه لبخند می زند اگر کمی ترمز شدید تر بود حتمآ سر بچه با شیشه ی جلو برخورد می کرد.

از تاکسی پیاده می شوم و در نیمکت خاک خورده پارک می نشینم وقت جلای روح است کودکی ده یازده ساله نزدیک می شود با سر و وضعی نامناسب و کثیف، کبریت می خواهد… با مهارت سیگار را روشن می کند پکی به مگنا قرمز می زند و می رود… و من باز حیران می مانم  از این همه تضاد و سرکوب…

ساعت نه شب من هم مثل سایر عابران خسته و شتابان از کنار بوتیک ها و کافی شاپ ها می گذرم تا برسم به خانه…کنار پاساژ شلوغ شده است گویا بدحجاب گرفته اند…!!

چند مامور در ابعاد دایناسور دو دختر را دوره کرده اند تا شبح سیاهی بیاید و با خشونت تمام آن ها را هل دهد طرف الگانس .به فکر می افتم که با موبایل فیلمبرداری کنم و از همین فکر تمام تنم سرد می شود و نفس در سینه ام حبس.

موبایل را محکم در دست گرفته ام و حواسم می رود به ماموری که دستش روی باتوم است…چه کسی زودتر شلیک می کند؟!

الگانس حرکت می کند و من ترسو نتوانسته ام فیلمی بگیرم…عابران را می بینم که زیر لب غرغری می کنند و می روند در انتظار روز تکراری ای دیگر.  

سوار تاکسی می شوم نشسته ام صندلی جلو، کنار راننده ی عصبی ای که مار پیچ می رود تا رها شود از این ترافیک لعنتی….

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت   توسط حسام  | 

 

...و برای توجیه برخورد حافظان وضع موجود با آنچه که بد حجابی می نامندش متوسل به آن حدیث معروف نبوی شد که مضمون اش اچنین است :اگر در کشتی نشسته باشید و شخصی قصد سوراخ کردن کشتی را نمود باید جلویش را گرفت تا غرق نشویم...پوزخندی زدم و گفتم ولی کشتی مزبور مدت ها است به گل نشسته..نمی بینی تمام بدنه اش پوسیده و دکل اش افتاده و در ساحل متروکی آفتاب می خورد؟!  آن گاه تو هراسان آن سوراخ کوچکی؟...

در نهایت  تو هم آجری هستی در این دیوار بلند بلاهت و سرکوب...

کشتی پوسیده را رها کنید و شنا کنان به دریا بپیوندید، غیر از این چاره ی دیگری نداریم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت   توسط حسام  | 

دو طرح زیبا از سایت گرافیک رادیکال:

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت   توسط حسام  |