تبليغاتX
منطقه مرده

منطقه مرده

این زندگی ماست که آگاهی مان را تعیین می کند...

با وجود فضای بسته سیاسی مراسم شانزده آذر امسال پر شور تر از همیشه برگزار شد و احتمالن تا به حال از اخبار آن مطلع شده اید و عکس های مراسم را دیده اید،به  همین مناسبت  چند روز قبل از از محمد خواستم که برایم گزارشی از شانزدهم آذر ماه سال هشتاد و سه بنویسید اگر یادتان باشد در آن روز خاتمی به میان دانشجویان آمد و متاسفانه سیاست اشک و لبخند این بار کار ساز نشد و دانشجویان معترض حرف های  همیشگی آن مرد بی عمل را تاب نیاوردند، این پسرخاله گردن شکسته  ما "محمد" هم که قرار است بعد ازاین  در نوشتن این وبلاگ مرا یاری کند (البته اگر بد قولی نکند)شخصن در آن مراسم کذایی حضور داشته ،روایت اش را با هم بخوانیم ؛با این توضیح  که کلمات ایتالیک قرمز رنگ که در ادامه متن می آید را من به عنوان توضیح نوشته ام:

 

 شانزده آذر هشتاد وسه

دوشنبه 15 آذر1383

همه جا صحبت از فردا است,فردا روزی است با دو واقعه: یکی روز دانشجو و دیگری آخرین سالگرد این روز در دوران ریاست جمهوری سید خندان محمد خاتمی.بچه ها از یک طرف همه خوشحال اند که فردا برنامه ای دارند و از طرف دیگر شور و اضطرابی وصف ناشدنی همه را فرا گرفته که فردا چه خواهد شد و ...

برنامه ها از هفته قبل تنظیم شده است قرار است تمام بچه های چپ دانشگاه های تهران خود را به تالار چمران دانشکده فنی برسانند و هنگامی که حداقل سی چهل نفر شدند در ابتدای سخنرانی خاتمی به او پشت کنند (البته با این آگاهی تاریخی که خاتمی همشهری نویسندگان این وبلاگ نیست)ولی مشکل اینجا است که تنها با کارت دانشجویی دانشگاه تهران حق ورود به دانشگاه را داریم با این حال قرار است هر طوری  شده  با جعل کارت و غیره وارد شویم( بابا جاعل!!)شب ساعت هشت من و فرشید و کاوه و فواد چهار نفری ویژه نامه ی نسل سوم را می نویسیم هرکس عهده دار بخشی است ویژه نامه در تیراژ 1000 نسخه منتشر می کنیم...همه برای فردا آماده هستیم...فردا ماییم و  خاتمی و دانشگاه تهران!

 

سه شنبه 16 آذر 1383

صبح ساعت 9 به سمت دانشگاه تهران می رویم شیوا که قرار بود با ما باشد غیب اش زده و نیست! به همراه بچه های دانشکده علوم اجتماعی علامه ساعت 10 به درب اصلی دانشگاه(درب 50 تومانی!) می رسیم که بسته است با حسرت نگهبانان را نظاره  می کنیم همه می گویند تنها از درب شمالی می توانید بیاییددرب غربی که درخیابان 16 آذر است مملو از اتوموبیل های زیبای نهاد ریاست جمهوری  وسربازان گمنام است...مردمی که برای پارک ماشین به این خیابان می آیند باید سریع دمشان را روی کول شان بگذارند و بروند...جو خیابان امنیتی است فواد که از همه لاغر تر و ترکه ای تر است می خواهد از شکاف دو میله بگذرد و موفق هم می شود ولی بقیه نه (بابا دیوید کاپرفید)شکم و باسن و دماغ و دیگر جاهای غیر اسلامی هر یک به نحوی مانع از این کار اند(دماغ کجاش غیر اسلامیه؟!)تصمیم می گیریم از شلوغی درب شرقی استفاده کنیم و بچپیم داخل همینطوری هم می شود.

آن قدر ذوق زده شده ایم که از درب غربی تا سالن چمران دانشکده فنی را می دویم و وقتی می رسیم تازه منبر حاج محمد گل کرده و در ذکر مصیبت آقا آزادی نوحه می گوید(منظور مرد عبا شکلاتی است)

بچه ها به سمت سالن هجوم می برند اما ازدحام جمعیت آن قدر زیاد است که حتا سالن ها پر از جمعیت شده وای به حال داخل! فواد با هر ضرب و زوری که شده خود را داخل سالن رسانده(جالب است که بعدن تعریف می کرد چند نفر از بچه های بسیج و حراست را هل داده و به زور چپیده داخل) ما که دستمان از دنیا کوتاه بود اما آن هایی که داخل بودند با این که عده خیلی کمی بودند اما حال اساسی به سید محمد داده بودند طوری که آقای همیشه خندان ما که گل قهقهه بود حالا دهانش کف کرده و با عقب جلو کردن عمامه اش که انگار شارژ و دشارژ می شد(از عوارض کنکور کارشناسی است شما جدی نگیرید)تهدید می کرد که اگر آرام نشینید می دهم بیرونتان کنند..!

انگار مرد خوب  قصه ها ی ما هم یادش رفته بود مدتی است دمکرات شده به هر حال او طبق معمول منبر های گذشته اش وقتی در پایان خواست از خود و دولت عزیزش تعریف کند و اینکه چقدر آزادی به ما گوسفندانش اعطا کرده ناگهان فریاد دانشجو بالا رفت...

  بعد از سخنرانی سید مظلوم بچه ها مقابل دانشکده جمع می شوند لباس شخصی حرامزاده ای که گویا رئیس بسیج علامه است(البته بدیهی است که این حرام زادگی  اکتسابی است و نه ذاتی!)از جمعیت فیلم می گیرد بچه ها حلقه اش می کنند و علاوه بر اینکه دوربین اش را می شکنند حسابی هم به حالش می رسند

حالا جمعیت به حدود دو هزار نفر رسیده است از مقابل درب دانشکده حرکت می کنیم تا درب جنوبی دانشگاه ..درها بسته شده و به فاصله 50 متری بیرون پلیس ضد شورش گذاشته اند شعار ها بلند تر و تند تر می شود برگ هایی که روی آن دو شعار آزادی و برابری نوشته شده حالا دیگر در دست همه است یک عده طرفدار جبهه ملی و فروهر هم شعار های میهن پرستانه می دهند که چون کسی همراه شان نمی کند در دم خاموش می شوند...دیگر جو غالب حرکت جو چپ و سوسیالیستی است...پلاکارد های سرخ رنگ خودش یک دنیا حرف دارد برای گفتن!

 

 یکی دو تا از بچه ها سخنرانی می کنند و تصمیم می گیریم که که به سمت دانشکده فنی برگردیم . از شکوه جمعیت حیرت می کنی..بچه ها دور هم حلقه زده اندوسر اومد زمستون را می خوانند ..از بسیجی ها سیگار می گیریم به هر حال تبرک است(حمید..؟!)آن ها حیرت کرده اند و گوشه کنار مثل گربه مریض می لولند. انجمن می خواهد بالای پله ها ی دانشکده تجمع بگذارد... دیگر 2 بعد از ظهر است که کم کم دانشگاه را ترک می کنیم..

 

چهارشنبه 16 آذر 84: هوا آلوده است در خانه بمانید و بیرون در نیایید

پنج شنبه 16 آذر 85: پنج شنبه ها دانشگاه تعطیل است

جمعه 16 آذر 86: زیارت اموات و اهل قبور فراموش نشود

محمد_85/9/14

 

 سهیل در وبلاگ اش نوشته: ((هر پست، هر مقام و هر جایگاهی یک شأن مخصوص خود دارد. به نظر من در شأن یک رئیس دولت نیست که هدف بیشمار توهین های دانشجویان حاضر در سخنرانی اش قرار گیرد و آنها را از سالن اخراج نکند(باز می گویم، اخراج از جلسه، برخورد حداقلی است)) من در قسمت کامنت برایش جواب مفصلی نوشته ام... با کلیک بر روی ادامه مطلب می توانید آن را بخوانید 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت   توسط حسام  | 

((اگر همین فردا شب خدای ناکرده یکی از شما ها به سراغ تلویزیون متروکه رفتید و روشنش کردید و به جای برنامه های البته متنوع موعظه و سینه زنی و نوحه خوانی،عکس مرا بر صفحه تلویزیون دیدید که در حضور قاضی شرع و خبرنگاران عرب و عجم مثل شاخ شمشاد روی صندلی نشسته ام و به قول جوانان پیشتاز مشغول افشاگری ام و شرح و توصیف خیانت ها و جنایت هایی که مرتکب شده ام و دروغ هایی که در سی چهل سال اخیر به خورد خلق الله داده ام و تماس هایی که با دبیر اول سفارت شوروی و یا مستشار سفارت امریکا داشته ام و پول هایی که بابت جاسوسی گرفته ام و از این قبیل حرف ها...از همین الان تعهد اخلاقی بسپارید که به جانم نیفتید))          

                                                                       سعیدی سیرجانی(ای کوته آستینان)سعیدی سیرجانی

ششم آذر ماه، دوازدهمین سال روز قتل علی اکبر سعیدی سیرجانی نویسنده و پژوهنده آزاده ی ایرانی است. نویسنده ای که با شجاعتی مثال زدنی و نثری فاخر و قدرتمند و البته پر از اشاره و کنایه به پیکاری نا فرجام با دغل بازان و ریاکاران زمان پرداخت و عاقبت جان خود را در این راه از دست داد؛ راهی که البته آگاهانه بود چنان که سعیدی سیرجانی می نویسد :((... به یک نکته اعتقاد دارم و آن بی ارزشی زندگی آدمیزاده است در برابر آزادی و آزادگی))و در نامه اش خطاب ملت ایران دعایشان می کند که ((...الهی صدای چکمه فاشیسم به نحوی گوش نازنینشان را نیازارد که مجبور شوند از جان خود مایه بگذارند و برای بیداری ملت به استقبال اجل محتوم بروند))

سعیدی سیرجانی در سال های سیاه دهه ی شصت و اوایل دهه هفتاد خورشیدی با انتشار کتاب هایی چون: ای کوته آستینان_سیمای دو زن_ ضحاک مار دوش_در آستین مرقع_ته بساط _بیچاره اسفندیار و...همزمان در دو جبهه به مبارزه می پرداخت یکی اینکه با زبانی تمثیلی و دو پهلو به انتقاد از فضای سیاسی و جو امنیتی پلیسی جامعه و همچنین سوء استفاده ی زاهدان نو مسلمان از اعتقادات مردم ساده اندیش می پرداخت و دیگر اینکه تصویری تازه و متفاوت از متون کلاسیک فارسی و شاعرانی چون حافظ و فردوسی و نظامی و ...ارائه می کرد

اولین بار به طور اتفاقی با آثار سیرجانی آشنا شدم در اتاق دوستی نشسته بودم و منتظرش بودم و برای گذشتن وقت کتاب روی میز را برداشتم و شروع به خواندن کردم کتاب ته بساط سیرجانی بود نثر جذاب و قدرتمندش و همچنین نگاهش به عصر حافظ و در کنار آن مقایسه ی رندانه ی حکومت امیر مبارزالدین(حاکم به ظاهر متشرع و جبار عصر حافظ) با عصر کنونی مرا سخت مجذوب ساخت؛ منی که تا دیروز حافظ شیراز را شاعری از همه جا بی خبر,در خود مانده و عارف مسلکی الکلی! می شناختم با حافظ جدیدی آشنا شدم با شاعری سیاسی و و آگاه که در اشعارش با لحنی دو پهلو به مبارزه رزق و تزویر و ریا می رود. سیرجانی خود حافظ زمان بود البته نه آن حافظ  تقلبی حمال سنت ها و اخته که فقط به درد تفال می خورد سیرجانی حافظ رند زمانه بود: (( حافظ نه تنها مدیحه نمی گوید که مردانه در برابر ستمگری می ایستد و با فریاد استاده ام چون شمع مترسان زآتشم خلق را حیران شجاعت خود می کند و با تعریض های همه کس فهم که در اثنای غزل می گنجاند موثر ترین شب نامه های روزگار را به قلم می آورد))  

 

 شرح آثار، نوشته ها و اندیشه ی سعیدی سیرجانی به قدری مفصل است که در قالب یک پست وبلاگی نمی توان به خوبی و تمام و کمال به آن پرداخت  فقط امیدوارم اگر این سطور را می خوانید هر طور که شده به سراغ های کتاب های سیرجانی بروید و از آن همه شعور و شیوایی قلم محظوظ شوید انتشارات پیکان در سال هشتاد و سه برخی از کتاب های سیرجانی را تجدید چاپ کرده است کتاب هایش را بگیرید و بخوانید و با اندیشه های آزاد مردی آشنا شوید که در نامه اش خطاب به شخص اول مملکت می نویسد:((...بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به سراغ مرگ رفتند))

 

علی اکبر سعیدی سیرجانی(1373-1310) در تاریخ 22 اسفند 1372 در تهران بازداشت شد و پس  ازحدود ده ماه زندان در روز ششم آذر ماه هفتاد و سه در زندان در گذشت وی در طی این مدت زیر شکنجه های باند سعید امامی مجبور شد در برنامه تلویزیونی " هویت"  (به شیوه ی پاکسازی های استالینی) به خیانت های خود اعتراف کند؛ قبل از دستگیری او نشریاتی چون کیهان،کیهان هوایی پاسدار اسلام.و ...به لجن پراکنی علیه او پرداخته بودند.

 

((عجبا که سرنوشت ما ملت آزمایش آزموده هاست آن هم به صورتی رنگین تر و سنگین تر. در دوران سلطه ی آریامهری هم وزارت اطلاعاتی بود و سانسور مطبوعاتی ، خود بنده بار ها ممنوع القلم شدم و طعم خفقان را چشیدم تلخ بود اما نه به این تلخی، مغرضانه بود اما نه بدین ناشیگری...))   

  یادش گرامی باد

در همین رابطه بخوانید:

کلوب سعیدی سیرجانی

روایت قتل سیرجانی_امیر فرشاد ابراهیمی

سعیدی سیرجانی نویسنده مقتول و فراموش شده_مسعود برجیان

دردنامه ای به سعیدی سیرجانی_مسعود برجیان

شیخ ریا_شعری از سعیدی سیرجانی

سیمای دوزن_قسمتی از کتاب سیمای دوزن سیرجانی

وبلاگ دختر سعیدی سیرجانی-سایه سعیدی سیرجانی

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت   توسط حسام  |