تبليغاتX
منطقه مرده

منطقه مرده

این زندگی ماست که آگاهی مان را تعیین می کند...

شما رو نمی دونم ولی من که زیاد به سال جدید خوشبین نیستم به خصوص که سال هشتاد و پنج " سال سگ" می باشد! و اوضاع حکومت فخیمه و مملکت گل و بلبل قمر در عقرب است!

به هر حال امیدوارم که یک سال دیگه این موقع حداقل از زندگی خودم راضی باشم و نشینم درباره اپیدمی فراخی باسن بنویسم!!

خدا سال جدید رو به خیر کنه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت   توسط حسام  | 

سال هشتاد و چهار واقعن(تصميم گرفتم مثل خيلي هاي ديگه كلماتي رو كه به تنوين ختم مي شن اينطور بنويسم)سال مزخرفي بود حداقل براي من كه سال خيلي نكبتي بود وقتي كه به عقب برمي گردم و اتفاقات اين سال رو براي خودم مرور مي كنم حالم به هم مي خوره و از خودم متنفر مي شم..هي پسر....جوان نوزده بيست ساله... توي اين يك سال چي كار كردي؟چه چيز جديدي ياد گرفتي؟چند تا رفيق به درد به خور به ليست دوستات اضافه كردي؟اصلن توي هيچ زمينه اي پيشرفت كردي؟ اصلن شد كار يه بنده خدايي رو راه بندازي؟ همه واحد هاتو پاس كردي؟الان كه داري اينا رو مي نويسي با اواخر اسفند هشتاد و سه فرقي داري؟

جواب اين سوالات بي پايان يه "نه" گنده است به خودم....

به اتاق نامرتبم نگاه مي كنم...به كتاب هاي فرويد و فوكو كه مدت هاست خوندنشون به تعويق افتاده....به كتاب مدارم...رياضيات....كارهاي عقب افتاده....دوچرخه اي كه شش ماهه پنچر شده....نرم افزارهايي كه ياد نگرفتم ..جيب خالي شلوارم...هي پسر واقعن كه آس وپاسم....

حقيقتش اينه كه منم يكي از قربانيان "اپيدمي ملي فراخي باسن" هستم! يا مودبانه تر بگم دچار"تنبلي مزمن ريشه اي" هستم!! درد ملي و تا حدي تاريخي ماست اين تنبلي!

آقاي نسبتن محترمي تعريف مي كرد كه: استادي خارجي به ما درس مي داد نيم ساعت مانده به پايان كلاس طبق سنت ديرينه شروع كرديم به " خسته نباشيد"  گفتن... استاد محترم خارجي كه كمي تا قسمتي از كوره در رفته بود خطاب به ما جمله اي تاريخي گفت:))تمام ايراني ها خسته متولد مي شوند))....

چرا خسته متولد مي شويم؟ مشكل چيست؟

حقيقت اينكه ما ايرانيان از "هنر لذت بردن از زندگي" بهره چنداني نبرده ايم همين آشپزي را در نظر بگيريد مثل چيني معروفي است كه مي گويد))ايرانيان چهار ساعت غذا مي پزند و در چهار دقيقه مي خورندو فرانسويان چهار دقيقه غذا مي پزند و در چهار ساعت مي خورند)) به حشره شناسي عشق مي ورزيم ولي چون علاقه در اين مملكت حرف اول را مي زند رشته مهندسي عمران گرايش بتون خاكستري را انتخاب مي كنيم...در طول زندگي از جنس مخالف دور هستيم زماني كه كافور و شاه دانه هم بي اثر مي شود به توصيه بزرگان براي اينكه در دام فساد نيفتيم با اولين دختر يا پسري كه سر راه مان قرار مي گيرد ازدواج مي كنيم..ابلهانه و با سرعت رانندگي مي كنيم ولي پشت چراغ قرمز گير كرده ايم

اصلن بگذاريد روزهاي وحشتناك و تهوع آور را برايتان شرح دهم:

صبح زود از خواب بر مي خيزيم(ديشب تا ساعت سه ماهواره نگاه مي كرديم و دير بيدار شده ايم) صبحانه نخورده سوار ماشين مي شويم و با سرعت سرسام آور رانندگي مي كنيم كمي جلوتر تصادف دو اتومبيل باعث ترافيك شديدي شده است به زمين و زمان فحش مي دهيم انرژيمان تحليل مي رود دير سر كار مي رسيم و با

رئيس جر و بحث مي كنيم در طول كار خسته و بي رمق هستيم و مدام به ساعت نگاه مي كنيم...ساعت پنج از سر كار برمي گرديم و در ترافيك عصر گير مي كنيم

  در خانه با همسر خود سر مسائل پيش و پا افتاده جر و بحث مي كنيم و با فرزندانمان يكي به دو مي كنيم تلويزيون و روزنامه اوقات فراغتمان را پر مي كند

.....فردا دير از خواب پا مي شويم...!

شما هم احتمالن اين جمله معروف را از دهن هر ننه مرده اي شنيده ايد كه " ما زنده ايم ولي زندگي نمي كنيم" تعطيلات عيد شروع شده هر چند براي ما فرقي نمي كند حتا اگر ظاهرن هم پركار باشيم در مجموع "تعطيل" هستيم و فرداي تعطيلات هم از زبان آشنا و غريبه مي شنويم كه : " نفهميديم تعطيلات چطور گذشت" لابد وقتي كه پير شديم اين جمله كه " نفهميديم عمر چطور گذشت" تكيه كلام مان خواهد شد. 

سخن درباره تنبلي وبي حالي نهادينه شده ما بسيار است ولي چون من حال و حوصله نوشتن ندارم(!!) و احتمالن شما هم حال خوندن نداريد ادامه بحث را به آينده نا معلوم موكول مي كنيم به هر حال اميدوارم كه سال هشتاد و پنج به مزخرفي و بيهودگي سال هشتاد و چهار نباشه سال 84 من مثل "لاك پشت تير خورده" حركت كردم...اميدوارم سال جديد مثل " اسب تركمن" كه كمي اغراقه ولي خب حداقل بتونم مثل يك گردن حركت كنم با وقار و مطمئن...به قول بودا مثل كرگردن تنها سفر كن...(چه ربطی داشت؟!)

 

 

                 

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت   توسط حسام  | 

مي خواستم ادامه داستان را خودم تعريف كنم ولي خب همونطور كه مي دونيد در بازي راگبي اي كه بين ما و منتخب نيروي انتظامي در پارك دانشجو(به قول راديو دويچه وله پارك لاله!!) برگزار شد از ناحيه رباط مفصل زانو مصدوم شدم ومدتي دور از ميادين خواهم بود بنابراين "دامون" ادامه داستان رو از زبون خودش براتون تعريف مي كنه:

يكشنبه چهاردهم اسفند روز تولد من بود و من وارد بيست سالگي شدم،بيست سالگي سني است كه در آن پسران به دنبال معشوقه اي زيبا و دختران به دنبال شوهركي باوفا مي گردند من بيست ساله شده بودم و عشقي داغ و فرازميني تمام وجودم را احاطه كرده بود همانطور كه مي دانيد من در كارخانه صابون سازي به عنوان كارگر قراردادي مشغول به كارم يكشنبه شيفت كاري ام نوبت سوم بود يعني از ده شب تا شش صبح... هفت صبح خسته و كوفته به خانه رسيدم و مي خواستم بخوابم كه كارو زنگ زد....من سه نكته اساسي درباره كارو رو به شما نگفتم كه اونا عبارتند از:

1)اسم شناسنامه اي كارو،ابوالفضلِ ولي خب همه كارو صداش مي كنند و به قول خودش "كارو" اسم هنريشِ!!

2)كارو به ندرت از كلوب كرايه فيلمش خارج ميشه و شب ها هم همون جا مي خوابه گاه هفته ها ميگذره و كارو از مغازه بيرون نمي آد.

3)كارو عضو تشكيلات سري "برادران اهل عمل" است.و اما  درباره اين تشكيلات:

تعدادي جوان و پيرمرد اند كه هر از چندگاهي تشكيل جلسه مي دهند و ضمن كشيدن "غبار" به تحليل اوضاع سياسي و ذكر خاطرات قديم و جديد مي پردازند ودر طي اين جلسات پر بار پيرمردان به نصيحت جوانان مي پردازند و جوانان كه طبعا حضور فعال تري در جامعه دارند چگونگي يافتن"جنس مرغوب" را براي سالخوردگان شرح مي دهند....

لطفآ به من نگوييد كه درباره "غبار" چيزي نمي دانيد؟! جدآ نمي دانيد؟...خب ..باشه ...غبار يه چيزي تو مايه هاي حشيش و سيگاريه با اين تفاوت كه بيشتر فاز مي ده و ضرر كمتري داره(البته برادران اهل عمل اينو مي گن)....

هفت صبح يكشنبه چهاردهم اسفند ماه يك هزار وسيصد و هشتاد چهار خورشيدي كارو به من زنگ زد و از پشت خط گفت)):  دامون جان بيدارت كه نكردم؟!..راستش امروز با برادران اهل عمل جلسه داريم و مي دوني كه "غبارلازم" شديم...برو از[…] بگير و بيار به اين آدرس: عمري محله_كوچه شهيد لاجوردي_پلاك 2)) كارو فرصت مخالفت كردن به من نداد و گوشي را گذاشت،يكي از شعارهاي اصلي برادران اهل عمل(باع) اين است: "سحرخيزباش تا كامروا شوي" برخلاف ديگر جلسات اينچنيني  برادران اهل عمل(باع) هميشه صبح زود جلسه مي گذاشتند و من مي بايست تا ساعت 9 صبح غبار را به آنان مي رساندم اينكه غبار را چگونه تهيه كردم تاپ سكرت بوده و به شما مربوط نمي شود.....

 

وارد جلسه كه شدم بحث مهمي بين جوانان و پيرمردان درگرفته بود من كلا آدم چندان اجتماعي اي نيستم بنابراين سريع جنس را تحويل داده وآماده رفتن شدم كه "پيرمرد روشن ضمير" كه صاحب مجلس بود و بر صدر آن تكيه زده بود مرا مخاطب خود قرار داد:

((اي جوان سوالي از تو دارم...امروز چه روزي است؟؟))

من هم كه خسته و خواب آلود بودم پاسخ دادم : امروز؟ خب امروز روز تولد منه!

همهمه مجلس قطع شده و جملگي با نگاه پرسشگر به من نگريستند

پيرمرد روشن ضمير بار ديگر سوالش را تكرار كرد،كمي فكر كردم و با ناراحتي گفتم: خب امروز 14 اسفنده و درست يك ماه به زمان اعزام من مونده...

پيرمرد روشن ضمير(پرض)با عصبانيت  ديگر بار سوالش را تكرارنمود و اين بار من سكوت پيشه كردم...سكوتم باعث شد كه پرض صفحه تاريخ روزنامه شرق يكشنبه 14  را به سويم پرتاب كنه و بخواد كه باصداي بلند براي همه بخونم نگاهي به روزنامه كه عكس پيرمرد كچلي را زده بود انداختم... چاره اي جز اطاعت نداشتم:

((اين مقاله به مناسبت 14 اسفند روز ملي شدن صنعت نفت نوشته شده....)) پيرمرد روشن ضمير حرفم را قطع كرد و گفت بعله مشكل ما هم دقيقآ همينه...ما مي گوييم كه چون اين مطلب در روزنامه وزيني چون شرق نوشته شده پس كاملآ درسته ولي جوانان مجلس در كمال خامي اين روز را وفات مصدق مي دادند نظر تو در اين باره چيه ؟؟

همه ساكت بودند و چشم به دهانم دوخته بودم...ولي درد عشق و خستگي كار مرا از پا درآورده و قدرت تفكر را از من گرفته بود، پرخاشگرانه پاسخ دادم:

به من چه كه امروز چه روزيه؟ من هزار جور بدبختي و گرفتاري دارم و با وجود اينكه  خسته و كوفته و شب كار بودم ،رفتم براتون غبار تهيه كردم حالا شما دارين منو الكي سوال پيش مي كنين..تو رو خدا ولم كنين....

برادران اهل عمل شروع به همهمه كردند كه پيرمرد روشن ضمير آنها را دعوت به سكوت نمود و مرا مخاطب قرار داد: ((جوان درد تو چيست؟)) ...خواستم جواب دهم ولي بغضي مبهم مانع ميشد....كارو به دادم رسيد و گفت: اي پير خردمند روشن ضمير اهل عمل، دوست عزيزمان دامون مدتي است كه عاشق دختركي اثيري به نام " چيزناز" شده است و در فراق او مي سوزد ومي سازد...پرض خنده شاهانه اي سر داد و خطاب به من گفت:

كمكت مي كنم كه به وصال معشوق نائل آيي ولي قبل از آن ناچارم كه قصه حكيمانه الكل را برايت تعريف كنم "داستان الكل" تو را در راه رسيدن به چيزناز ياري مي كند....سراپا گوش شدم و " داستان الكل" را از زبان پيرمرد شنيدم......

                                                                                              ادامه دارد....       

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت   توسط حسام  | 

((جشن تو ميتواند بزودي زود خاتمه يابد،

وقتي كه آنها، يكروز بعد از ظهر، بقول خودشان

"سياه برزنگي ها" را بخط كنند

پس در حاليكه تو شب را به صبح ميرساني،

اين مملكت بيشتر و بيشتر دست راستي ميشود

بنابراين يا از الان خودت را آماده كن

يا راه فرار در پيش بگير،

چرا كه در دولت پليسي، هيچ جشني در كار نخواهد بود ))

                                                                                "دي"_خواننده قديمي رپ_1979

 پليس وحشيانه با تجمع برخورد كرد

چهارشنبه رفتم تهران چند تا سي دي و كتاب خريدم فيلم معركه "چهارشنبه سوري" رو تماشا

كردم و از همه مهم تر در تجمع 8 مارس پارك دانشجو مقادير زيادي كتك نوش جان كردم...!!(نامردا غريب گير آورده بودند) و اما گزارش من از اين تجمع:

 

 

ساعت نزديك چهار شده بود و من خودم رو از انقلاب به چهارراه وليعصر رسونده بودم جمعيت زيادي به طور پراكنده حضور داشتند و ميشه گفت كه آرامش قبل از طوفان بود بالاي سكويي نشستم و منتظر شدم... جمعيت كم كم متمركز مي شدند وجوانان و زنان محوطه جلوي پارك رو به اشغال خودشون در آورده بودند و البته نيروي انتظامي هم كه از قبل در آمادگي كامل به سر مي برد...چهار و ده دقيقه شد و مامور بي سيم به دستي كه كنار من ايستاده بود ميزان جمعيت رو تخميني حدود 350 نفر مخابره  كرد...واقعا نااميد كننده است تنها چهارصد پونصد نفر در كلان شهر ده ميليوني تهران حاضر به خطر كردن هستند اكثر مردم ترجيح مي دهند كه فقط غرغركنند وزير لب به حكومت و روزگار غدار فحش  و بد وبيراه بدن، ولي خب تا اسم فعاليت سياسي مياد زرد مي كنند و هزار جور بهانه برات رديف مي كنند كه بگذريم....

 تجمع شروع شده بود ومردم شعارهاي حقوق بشر سر مي دانندو سرودهاي دست جمعي مي خوندند...به طرف جمعيت رفتم به جز"امين" كه تصادفا پيداش كردم شخص ديگه اي برام آشنا نبود پليس از پشت بلندگو مدام مردم رو تهديد مي كرد و خواستار متفرق شدن جمعيت بود پليس ايران حس طنز واقعا فوق العاده اي داره چونكه خطاب به جمعيت مي گفتند:

((اين تجمع غير قانونيه ...برين مجوز بگيرين بعدا بياين تظاهرات كنيد!!))

تهديد هاي پليس باعث شد كه تجمع كنندگان روز زن خيلي زود بيانيه پايانيشون رو بخونند تا حادثه ناگواري پيش نياد ولي خب برادران هميشه در صحنه نيروي انتظامي بيش از بيست دقيقه منتظر نموندند و با باتوم و مشت و لگد به جمعيت حمله ور شدند و مراسم رو نيمه تمام گذاشتند زنان جيغ مي كشيند و فرياد "وحشي...وحشي" سر مي دادند ...سالخوردگان زير دست و پا مانده بودند و پسران و دختران جوان كتك مي خوردند...خودم رو از جمعيت كنار كشيدم و امين رو هم گم كرده بودم چند روز پيش در وبلاگي خوانده بودم كه پارك دانشجو موقعيت استراتژيك خوبي ندارد و كنترل كردن مردم آسان است...به دنبال امين مي گشتم كه چند تن از برادران وحشي نيروي انتظامي جلويم را گرفتندو در اين لحظه يكي از ماموران كه قد بسيار كوتاه وقيافه اي كريه داشت به طرفم حمله ور شد و سعي كرد كه با ضربات باتوم عقده هاي فروخورده اجتماعي ورواني و جنسي و ناكامي هايي را كه در زندگي نصيبش شده بودهمه را يك جا بر سرم خالي كند!(فرويد كجايي تا اين آدم ها رو تحليل كني!) با زحمت زياد خودم را از دست اين جانوروحشي خلاص كردم  و با وجود زانو درد شديدي كه به خاطر ضربه باتوم نصيبم شده بود از معركه گريختم ...با چشمانم جمعيت را كه اكنون پراكنده شده بود دنبال مي كردم كه آقايي مرا هل داد و گفت: يالله.. گم شو...برو...هري... منم كه جوان و قزويني وبچه پررو جوابش را تمام و كمال دادم... از بخت بد ما طرف لباس شخصي بود و با يك اشاره ماموران به طرفم حمله كردند و در باران مشت و لگد بار ديگر از صحنه فرار كردم و اين بار درب وداغون تر!

از شگردهاي نيروي انتظامي ايران است كه براي ارعاب و متفرق كردن جمعيت، جوان بخت برگشته اي را در تظاهرات پيدا مي كنند و ده پانزده نفري سرش مي ريزند...اين كار وحشت عجيبي رو براي مشاهده كنندگان به همراه داره و باعث ميشود مردم حسابي بترسند و  با جوان بيچاره همذات پنداري كنند و اين شيوه سركوب باعث فراري دادنشون می گردد

مردمي كه از كنار پارك مي گذشتند متعجب دليل شلوغي رو مي پرسيدند:

روز زنه آقا!...تجمع براي روز زن....

اكثر مردم بي اطلاع بودند!به پيرمردي گفتم كه امروز روز زنه جوابم داد:ا...تولد فاطمه زهراست!!مباركه

يكي ديگر از مسائلي كه آزارم مي داد اين بود كه به غير از خانم بهبهاني شخص معروف ديگري رو در تجمع نديدم..كجايند اين مدعيان اصلاح طلبی؟ هنرمندان...نويسندگان...ملي مذهبي ها و ساير مدعيان؟؟ كسي نمي خواد از يه تجمع مسالمت آميز كه شعارش برابري جنسيته حمايت كنه؟ دليل اين سكوت آزار دهنده چيست؟ آيا بايد جوانان و زنان كتك بخورندو كك كسي نگزه و هيچكس خبر دار نشه؟؟

 

 

در راه بازگشت يه ابلهي دليل حضور گسترده پليس رو پرسيد خسته بودم و داغون،بهش گفتم مانور نيروي انتظاميه براي چهارشنبه سوري!! و واقعا هم مانور خوبي بود براي اين جماعت

سركوب گر و اقتدارگرا!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت   توسط حسام  | 

قبل از پيگيري داستان با هم ترانه اي غمگين از گروه  منحله گرانژ Alice in chains را مرور مي كنيم خواننده اصلي اين گروه چند سال پيش اوردوز كرد و به لقا الله پيوست:

 

                                                                         I`m man in the box

buried in my shit                                                                                        

won`t you come and save me ,save me                                                    

                                                     

feed my eyes ,can you sew them shut?                                                       

   

 عصر چهارشنبه غمگيني براي دامون رغم خورده بود آن هنگام كه چيزناز را شادان و خندان همراه با پسركي بدنساز و خوش تيپ مي ديد كه خرامان چون دو كفتر عاشق در پي هم از كنار جوب آب مي گذرند و فارغ از هر گونه رنج و غم مي گفتند و مي خنديدند آسمان هواي دل دامون ابري شد و سيل اشك بود كه چون آبشاري نيلگون از سرمه چشمان آن پريشان چهر سر ريز مي شد...

 دامون بدون آنكه با كارو خداحافظي كند از مغازه بيرون آمد و سيگاري از جيب بيرون در آورد ولي باز هم فندك را فراموش كرده بود و حوصله آتيش گرفتن از ملت رو هم نداشت اين امر بيشتر افسرده اش كرد در اين هنگام نكته  مهمي به خاطرش رسيد هوا كم كم داشت تاريك مي شد و "چهارشنبه شب" فرا مي رسيد همانطور كه مي دانيد دامون با مادربزرگ خود يعني "ننه عزيز" در سلطان آباد زندگي مي كرد و البته ننه عزيز"سادات" بود و سيد ها هم كه مي دانيد چهارشنبه شب ها ديوانه مي شوند و كارهاي عجيب غريب مي كنند درستي اين موضوع بر من يكي ثابت شده و خودم هم چند سال پيش در كتاب "الحيض الحديث" ملا هادي سبزواري اين حديث متواتر را به عينه ديدم كه حديثي بود از امام هادي(كه ديديد استكبار جهاني و صهيونيست بين الملل چگونه مذبوحانه به آن معصوم تعرض و هتك حرمت كردند) بدين مضمون: ((آنچه را كه اهل بيت درليل رابعه به زبان آورند را چون شهد شكر در نظر اوريد كه سبك و راحت الهضم است))....

به هر حال چهار شنبه شب بود و دامون مي بايست خود را هر چه سريع تر به مادربزرگ مي رسانيد و از او مراقبت مي كرد كه مبادا كاري دست خود و ديگران بدهد بنابراين به سرعت سوار ميني بوس سلطان آباد شد در ميني بوس مردي لاغر سياه و قد بلند كنار دست دامون نشست و با اين كه چهره اي كريه داشت مدام به دامون لبخند مي زد و گاه دستش را روي زانوي دامون مي گذاشت دامون يادش آمد كه اينجا قزوين است و از طرفي فشار عصبي آزارش مي داد و او را آماده دعوايي جانانه مي كرد كه در اين لحظه مرد زشت سيما لب به سخن گشود:

((جوان مي دانم كه نامت دامون است و عاشق دختركي سيمگون  به نام چيزناز هستي ميدانم كه در كارخانه صابون سازي به كار مشغولي و مي دانم كه به خدمت مقدس سربازي فراخوانده شده اي ))

دامون جا خورد و وحشت زده پرسيد:

شما چه كسي هستيد؟...با من چكار داريد؟...اين اطلاعات را از كجا بدست آورده ايد؟؟

مرد سياه و لاغر و كريه پاسخ داد:

((جوان من يك "جن" هستم....جن ها همه چيز را مي دانند...آمده ام كمكت كنم اين هم شماره من است:09112825644...هرگاه به مشكل برخوردي با من تماس بگير))

دامون سراسيمه گفت: مي شود مرا پندي دهيد؟

جن پاسخ داد: جوان اين نصيحت را همواره آويزه گوش خود كن: "در زندگي پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت شما آسيبي نرسد" جن اين بگفت و غيب شد و دامون دپرس را با غم هايش تنها گذاشت.....

 دامون از ميني بوس پياده شد و سوي مادربزرگ شتافت،همانگونه كه پيش بيني مي شد مادربزرگ شديدآ  قاط زده بود و كارهاي محيرالعقول مي كرد... ننه عزيزآهنگ مرلين منسون گوش مي داد و هد بنگ ميزد و گاه هم دپ ديش گوش مي داد و روي سر خود مي چرخيد و گاه هم ضجه مي زد موهايش را مي كند بالا پايين مي پريد و حوسين حوسين مي كرد...

دامون سرخورده و نگران كارهاي عجيب و غريب ننه عزيز را به نظاره نشسته بود كه ناگهان فكري به مغزش خطور كرد: گوشي تلفن را برداشت و شماره جن را گرفت

صدايي از پشت خط گفت: ((جوان مي بينم كه با مادر بزرگ خويش مشكل داري پس گوشي را به او بده)) دامون گوشي را به ننه بزرگ  كه اكنون پاهاي خود را دور گردنش حلقه كرده بود سپرد صدايي نخراشيده از پشت خط گفت: اي ننه عزيز من جن هستم اگر همين الان آرام نشوي مي آيم و به خودت و نوه ات هتك حرمت مي كنم...اين جملات كوبنده ننه عزيز را چون اسب ارضا شده اي آرام كرد ....

آن شب بر خلاف اغلب چهارشنبه شب ها ننه عزيز آسوده خوابيد ولي اين دامون بود كه با ناراحتي به اينور آور مي غلتيد جادوي عشق او را تسخير كرده و نيرويش را ستانده بود

آيا دامون به وصال معشوق نائل مي آيد؟آيا بار ديگر چيزناز را مي بيند؟آيا دامون ناگزير است كه با دلي پرخون راهي خدمت مقدس سربازي شود؟...جواب اين سوال ها را در روزهاي آينده بگيريد

                                                                                              ادامه دارد...       

      

   

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت   توسط حسام  | 

براي حسن آغاز شعري منتشر نشده از احمد شاملو را با هم مي خوانيم و آنگاه ادامه داستان را پي مي گيريم:

 

هوا را از من بگير

وآب را نيز

آن هنگام  كه درهواي اقاقيا

به سوگ نسيم نشسته اند

وچه بيم از خود

دشت را از من بگير

و خاك را نيز

چه مومنانه به باورها خنديديم

در هجوم صبح

از عبور لحظه ها هراسانم

زندگي را از من بگير

وعشق را نيز

ولي به انرژي هسته اي كاري نداشته باشد

زيرا كه شبدر مي غرد:

انرژي هسته اي حق مسلم ماست.

ما جيغ بنفش را در كوچه ها به بامداد مي رسانيم

                                                                     احمد شاملو_امامزاده طاهر

بچه تر كه بودم هر وقت فرمي از طرف مدرسه مي آمد و مي خواستند كه وضعيت شغلي والدين را جويا شوند مادرم سريع و تند چون ننه فولاد زره خود را بالاي سر من مي رساند و متذكر مي شد كه مبادا هنگام نوشتن شغل پدر اشتباها به جاي واژه "كارمند شركت" از واژه غريب و نامانوس "كارگر" استفاده كنم من كه ذاتا از مرحله پرت بودم مي پرسيدم چرا؟ مگه چه فرقي مي كنه؟ و مادرم حكيمانه جواب ميداد كه: فرق فوكوله....و حالا من معني اين فرق

فوكوليدن را مي فهمم...امسال يكي از اساتيد فيزيك دانشگاه آزاد اسلامي قزوين به نام آقاي  "كارگر"  در اقدامي ضد استكباري و همچنين ضد كمونيستي فاميلي خود را از "كارگر" به "فرهمند" تغيير داد...كارگر يعني اخ يعني پيف از اين واژه نكبتي دوري كنيد

 

خوانديد كه "دامون" اين جوان ساده دل سلطان آبادي اعزام به خدمت، عاشق دختركي پري چهر به نام"چيزناز" شد درباره چيزناز فعلآ همين قدر مي دانيم كه ام وي ام سوار مي شود و گوشي  7260 سري فشيون نوكيا دارد....دامون دوسه باري كنكور شركت كرد ولي خب به جايي نرسيده بود براي همين اين چند ماه آخر را در يك كارخانه صابون سازي مشغول به كار شده بود تا زمان خدمت سربازي اش فرا برسد.

چهارشنبه ده اسفند تبديل به روز طاقت فرسايي شده بود تب عشق تمام وجود دامون را فرا گرفته بود بامداد چهارشنبه دامون هراسان از خواب برخاست به ياد عشق پاك خود افتاد آنگاه به سمت حمام رفت و پس از انجام غسل جنابت و وضو به اقامه نماز صبح پرداخت و راهي كارخانه شد.....

از سياست هاي كارخانه داران ايراني است كه كارگران قراردادي را در بخش هاي پر خطر آزمايشگاهي و شيميايي به كار مي گيرند و البته كار با وسائل ايمني هم كه سوسول بازي است خودتان دليل اين سياست را حدس بزنيد به هر حال دامون هم در يكي از اين بخش هاي پر خطر مشغول به كار بود و بايد با دقت مواد شيميايي را با هم تركيب مي كرد ولي حواس پرتي وعشق مانع از تمركز حواس او شده بود آن روز كاري به سختي گذشت و راس ساعت پنج عصر دامون تصميم گرفت كه براي مشورت و درددل سراغ صميمي ترين رفيقش يعني "كارو" برود.

و اما درباره كارو:  كارو يكي دو سالي از دامون بزرگتر بود و در يك كلوب  اجاره فيلم  مشغول بود مغازه در اصل براي كس ديگري بود ولي خب هميشه خدا كارو در مغازه كار مي كرد و حتا شب ها هم در مغازه مي خوابيد كلوپ فيلم كارو دركوچه پس كوچه هاي خيابان جوان پسند "خيام" قرار داشت از اين جور خيابان ها در همه شهرها وجود دارند خيام قزوين يه چيزي تو مايه هاي "ملاصدراي شيراز" يا "سعدي رشت" يا جردن تهران يا چه مي دونم "اميري آبادان" است اين جور خيابان ها پر اند از بوتيك و فست فود و كافي شاپ وماشين مدل بالا و البته تا دلتون بخواد جوان علاف و جوياي نام و نان....

دامون به طرف كلوب كارو مي رفت و در راه به خودش لعنت مي فرستاد كه چرا از چيزناز شماره نگرفته آيا امكان ديدار مجدد وجود داشت؟آيا بايد عشق را درپستوي خانه نهان مي كرد؟

آيا بايد بي خيال مي شد؟ دامون غوطه وردر اين افكار بود كه خود را در مقابل كلوب كارو ديد

در كنار كلوپ پسركي افغان به نام "نجيب"  كه دوست مشترك دامون و كارو به شمار مي آمد بساط كفاشي داشت نجيب سه چهار سالي مي شد كه كنار كلوب را براي خودش پاتوق كرده بود نجيب تا دو سال پيش به مدرسه هم مي رفت ولي دولت ايران تحصيلات رايگان را براي

سي و پنج هزار كودك افغان غدغن كرد تا مبادا از نوباوگان ايراني جلو بزنند يك نكته جالب درباره نجيب عينك دودي اي بود كه همواره بر چشم مي زد و اين عينك سه حسن عمده داشت:

1_ نجيب رو خوش تيپ نشون مي داد اون هم در خيابان مهمي چون خيام

2_باعث مي شد كه كمتر كسي به اصليت افغاني اون پي ببره و درنتيجه از گير دادن ماموران زحمت كش نيروي انتظامي در امان باشه

3_نكته جالب ديگر اين بود كه گاهي اوقات پيرزن ها از كنار نجيب رد مي شدند و فكر مي كردند كه چشم هاي نجيب حتمآ يه عيب و ايرادي داره پس دلشون مي سوخت و يه اسكناس صد تومني پاره بهش مي دادند

دامون وارد مغازه كارو شد و منتظر بود كه مغازه خلوت بشه تا بتونه مشكلي عاشقيش رو با كارو در ميون بذاره ولي هي مشتري بود كه پشت سر هم وارد مغازه مي شد آخرين مشتري جواني تيريپ هنري بود كه به دنبال فيلم هاي كيشلوفسكي مي گشت ولي در آخر تغيير عقيده داد و فيلم امريكن پاي چهار رو با خود برد دامون آماده مي شد كه با كارو درد دل كند كه دراين لحظه چشمم به بيرون مغازه افتاد و وحشت زده جيغي خفيف سر داد:

چيز ناز را ديد كه دست در دست پسري خوش حال و خندان در حال گذر است....!!

                                                                                            ادامه دارد...   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت   توسط حسام  | 

كاتاليزور عشق چيست؟ آن كدامين كيميا و ماده شيميايي و احيانا فيزيكي است كه اندر ره عشق سرعت مي بخشد و خود در پايان همينجوري باقي مي ماند...درسته ...خودشه...آره..."اتومبيل". بدون ماشين هيچ عشقي به سرانجام نمي رسيد هيچ شروعي پايان نمي يافت و هيچ فيلمي سامان نمي گرفت...

.دامون خسته و تنها در حالي كه پاكت سيگار وينستون اولترا لايت مجاني را  در جيب مي فشرد از پارك بيرون  آمد و راه خيابان در پيش گرفت باران بر شدت خويش افزوده بود و قطرات ريز و درشت خود را چون فحش نثار مردمان مي كرد خيابان بر خلاف هميشه خلوت بود و دلمرده. دامون از دور يكي از اين اتول هاي سوسولي چيني جديد رو كه ام وي ام نام دارند و شبيه تخم دايناسوراند رو ديد كه درب ماشين همين طور عين دهن مرده باز بود(بابا صادق هدايت!!)،دامون به هواي گرفتن فندك به طرف ماشين رفت و در اين هنگام پريوش اثيري قصه ما از اتومبيل خارج شد، نگاهش با نگاه دامون گره خورد،زمان ايستاد،كلمات ناتوان شدند،خدايگان به نظاره نشستند و بدين سان عشق آغاز شد......

 

 

 زيباروي قصه ما يا همان "چيزناز" با آفتابه قرمز رنگي از ماشين بيرون آمد نگاهش به دامون كه عين برق گرفته ها همان جور سيخ ايستاده بود و به چيزناز مي نگريست افتاد ،چيزناز لبخند مضحكي زد و با لحني نازك و سوزناك خطاب به دامون گفت: ((ببخشيد آقا پسر من بنزين تموم كردم الانم كه مي بينيد داره بدجور بارون مياد ميشه آقايي كنيد و برام از پمپ بنزين دوتا خيابون اونورتر بنزين بياريد))،زيباروي بدون آنكه

معطل جواب دامون شود آفتابه قرمز رنگ را به دست پسرك اينك عاشق قصه ما داد و خود به درون ام وي ام خزيد....

دامون از حالت خلسه بيرون آمد آفتابه را در دست گرفت و با تمام توان خود شروع به دويدن سمت پمپ بنزين كرد و در راه به عشق پاك و بي شائبه اي مي انديشيد كه اينك نصيب او گشته بود....آفتابه دو و نيم ليتري بنزين در خود جاي داد دامون في الفور ماشيني در بست گرفت و به سوي ميعاد گاه شتافت...

_بيا آبجي اينم بنزين

"چيزناز"  بار ديگر لبخندي تصنعي زد و سوار ماشين شد واستارت زدو عزم حركت كرد كه  در اين هنگام دامون بالاخره در طول زندگي اي نه چندان پربارش يه كار درست حسابي انجام داد:

_خانوم...آبجي..هي خانوم...

چيز ناز مجبور شد كه ترمز بزنه و سرش رو مثل بز اخفش از شيشه ماشين بيرون بياره و با لحن كشدار بگه:

_اي واي ببخشيد مثل اينكه پول بنزين يادم رفت...!

_نه..نه.. اصلآ مهم نيست ...فقط مي خواستم اگه ممكنه شمارم رو به شما بدم تا بعدا بيشتر آشنا بشيم

چيز ناز خنده اي احمقانه و در عين حال موذيانه سر داد و موبايلش رو در دست گرفت

_خب بگو

_بعله..اوهوم... چيز ...يادداشت كنيد... صفر دويست و هشتاد ودو ....پونصد و هشتاد و هفت....سيصد و چهارده ....اسمم هم دامونه...داوود نه ...دامون...لطفآ نه شب به بعد زنگ بزنيد...!

چيزناز در حالي كه به صفحه موبايل 7260 سري فشيون نوكيا چشم دوخته بود متعجب پرسيد دامون بچه كجايي؟چرا اسمت اينقدر عجيب غريبه؟

_بچه اقباليه ام...اقباليه؟؟...يه شهرك كوچيكه 10 كيلومتري همين قزوين

بعد هم نيش دامون باز شد و گفت شما خانوم اسمتون چيه و بچه كجاييد؟

_به شما ربط نداره آقا پسر فقط همينو بدون كه آخر اسمم  "ناز" داره ...

و واقعآ هم اين پري روي ناز داشت...اين بگفت و بدون خداحافظي از آنجا رفت و دامون رو با روياهاش تنها گذاشت در اينجا من(راوي كل)ادامه داستان رو به اول شخص مي سپارم و خود به كما مي روم در ضمن انرژي هسته اي هم حق مسلم ماست.....

 

 

با تشكر از حسام، من_ دامون ادامه داستان نكبتي خودم رو براي شما تعريف مي كنم:

وقتي كه به چيزناز گفتم اسمم دامونه و بچه اقباليه ام شرمي مقدس تمام وجودم رو فرا گرفت آخه اسم شناسنامه اي من "روح الله" و فقط دوستام منو دامون صدا مي زنند پدرم به خاطر ارادتي كه به امام داشته اين اسمو روم گذاشته ولي خب من از اين اسمم خوشم نمي ياد و به نظرم "دامون" حقيقي تر از روح اللهه...و اما درباره اقباليه...اسم اصلي اين شهر سلطان آباده..يعني روستاي سلطان اباد بوده و الان تبديل شده به شهر اقباليه ولي اكثرآ به اسم همون سلطان آباد اينجا رو مي شناسن و به نظر من "سلطان آباد" حقيقي تر از

"اقباليه" است همون طور كه مي دونيد قزوين يه شهر كاملآ صنعتيه و براي همين بافت قديم اين شهر بهم خورده و پر شده از كرد و ترك و لرو رشتي كه به اميد زندگي بهتر و به دست آوردن شغل مناسب تر راهي اين ديار شدند و طبيعي كه اطراف قزوين شهرهاي حاشيه اي به وجود بياد يكي از اين شهرها همون سلطان آباده و اگه ديدين كه من خودم رو بچه اقباليه معرفي كردم براي اين بود كه جلوي اون دختره مايه دار كم نيارم وگرنه مردم اينجا اگه "اقبال" داشتند كه از اينجا سر در نمي آوردن....

شب خسته وكوفته رفتم خونه، راستي تا يادم نرفته بگم كه من اصليتم الموتيه ولي پدر و مادر و خواهرم ام تو شهر محمديه يا همون زيبا شهر كه 20 كيلومتري قزوينه زندگي مي كنند  ولي خب من يه مادربزرگ پدري لجباز و عجيب غريب هشتاد ساله دارم كه توي سلطان آباد زندگي مي كنه و اين روزها اوضاعش بدجور ناميزونه، من پيش اون زندگي مي كنم و همه و همه "ننه عزيز" صداش مي كنند هر چند اسم اصليش"عذرا ساداته" ولي شما هم همون "ننه عزيز" صداش كنيد....خلاصه اينكه شب خسته و عاشق و داغون رفتم خونه؛ "ننه عزيز" مثل هميشه مشغول ذكر و نماز و دعا بود تا براي آخرت توشه جمع كنه،فكر كنم با اين پشت كاري كه ننه عزيز داره چهاردانگ بهشت رو به اسمش كنند...آخر شب تلويزيون داشت هنرنمايي احمدي نژاد رو توي فوتبال نشون مي داد چي مي شد من فوتباليست بودم اون وقت همه دخترا عاشقم مي شدن تو روياهام تصور كردم كه فوتباليست بزرگي ام وبه همراه احمدي نژاد زوج خط حمله رو تشكيل مي دم و هي فرت فرت گل مي زنم......

چقدر چرت و پرت گفتم من برم پي كسب و كار عاشقي.....داناي كل....راوي...هوي حسام....پاشو ادامه قصه رو بگو....!!

                                                                                                                  ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت   توسط حسام  | 

خسته شدم از بس نوشتم و پاك كردم يه وبلاگ درپيت كه اين قدر حساسيت نمي خواد تصميم گرفتم بدون اينكه زياد به خودم فشار بيارم يه داستان بنويسم يه پاورقي دنباله دار شونصد قسمتي،چند تا مقاله توپ تو ذهنم دارم ولي خوب حسش نيست به خدا حسش نيست!

 

 

من تا به حال نه داستان فهيمه رحيمي خوندم نه ر. اعتمادي نه فيلم هندي درست حسابي ديدم نه فيلم فارسي ولي خوب مي خوام يه داستان عشقي فلسفي اجتماعي ورزشي علمي تخيلي ماليخوليايي و البته از همه مهم تر آموزنده و داراي نتايج اخلاقي و احتمالآ غير اخلاقي بنويسم كه بر اساس همان فرمول هميشگي عشق پسر فقير به دختر پولداره و البته يه بچه مايه دار خبيث هم توي اين داستان موش مي دوونه...شايد اين قصه حسابي كليشه اي و مضحك به نظر بياد ولي از طريق همين قصه مسخره سينماي معظم باليوود داره به حيات پر ثمر خودش ادامه ميده و ميليون ها نفر از طريق همين قصه دارن نون در ميارن و سركاراند قصد دارم اگه عمري باشه و حوصله اي و اينترنت پر سرعتي اين پاورقي شونصد قسمتي رو تا عيد ادامه بدم ...قول نمي دم ولي سعي مي كنم هر روز آپ ديت كنم اين شما و اين پاورقي شونصد قسمتي مثلث عشق:

 

                          پاورقي شونصد قسمتي مثلث عشق_قسمت اول

 

 

 

جايي خوندم كه كشتن براي صلح حكم پاره كردن پرده بكارت رو داره من الحمدلله نه كسي رو براي صلح كشتم ونه به بكارت كسي كار داشتم ولي خوب يه مدتي كه عشق اين كلمه جادويي سه حرفي تمام فكر و ذكر منو مشغول خودش كرده به نظر من عشق حكم بدبختي ابدي رو داره....عشق واي عشق حالا بازم عشق....تو چقدر زيبا جذاب و نامبر وان تشريف داري بدون تو هيچ صنعتي پا نمي گرفت هيچ مرغي آنفولانزا(تب عشق در پرندگان) نمي گرفت هيچ دانشجويي مشروط نمي شد و كلآ هيچ اتفاقي نمي افتاد در اينجا من "دامون" اعتراف مي كنم كه مدت سه ساعت و بيست هفت دقيقه است كه عاشق دختركي زيبا، پري روي ،خوش اندام و

مهمتر از همه پولداري به اسم "چيزناز" شدم البته اسم اصليش احتمالا مهناز،گلناز و يا شهنازه ولي چون كه من تازه عاشق شدم هنوز اسم اصلي طرف رو نمي دونم پس تا اطلاع ثانوي همون "چيزناز"صداش ميكنم خب در اينجا من خودم رو معرفي كردم وبا آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما ادامه داستان رو به داناي كل(حسام صد و هيجده)مي سپارم و خودم پي كسب و كار عاشقي مي رم

 

اوهوم...داستان اين طوري شروع شد در يك بعدازظهر باراني روز سه شنبه نه اسفند دامون خسته از يك روز كاري يكنواخت و زجر آور به عادت ديرينه شروع به خيابان گردي كرد راستي تا يادم نرفته بگم كه دامون 14 فروردين هشتاد و پنج اعزام به خدمته و اين روزها حسابي حواسش پرته و دپرس دپرسه..بعله داشتم مي گفتم عصر يك روز باراني بود و دامون به خاطر حواس پرتي اخيرش يادش رفته بود فندك خودش رو همراه ببره البته دامون سيگاري نبود و همان طور كه مي دانيد دخانيات عامل اصلي ابتلا به سرطان است و انرژي هسته اي هم حق مسلم ماست شايد برايتان جالب باشد كه بدانيد هيپي هاي دهه شصت براي اين پيام بهداشتي پارودي جالبي ساخته بودند بدين مضمون: ((تحصيلات سرطان مي آورد)) براستي كه تحصيلات سرطان زاست ....از داستان دور نشويم گفتم كه عصر يك روز باراني بود و از آسمان عين چي بارون مي اومد دامون دپرس بود و خسته،هوس سيگار وينستون اولترا لايت كرده بود چه جور ولي خب شدت بارون باعث شده بود كه زير درخت كاجي وسط پارك شهر پناه بگيره، بارون كه خفيف شد دامون از سرپناه بيرون اومد و به راه رفتن در پارك ادامه داد پارك حسابي خلوت بود و غم زده و جز آواي كلاغ و مداحي حزن آميزي كه از بلندگوي مسجد پخش مي شد صداي ديگري به گوش نمي رسيد دامون با گام هاي كوتاه و بي قيد داشت به طرف دستشويي پارك مي رفت كه در اين لحظه چشمم به پيرمرد عجيبي افتاد پيرمرد هشتاد ساله اي كه كلاه شاپو بر سر و كت شلوار و كراوات بر تن داشت و زير باران راحت و آسوده بر نيمكت پاركي نشسته بود و روزنامه وزين و مبتذل "اعتماد ملي" را تورق مي كرد دامون كه نيكوتين خونش حسابي افت كرده بود با هدف گرفتن سيگار نزد پيرمرد رفت...پيرمرد با جديت تمام مشغول خواندن مقاله اي با عنوان ((زرقاوي؛پدري مهربان يا تروريستي مخوف)) بود،تيتر مضحكي است مگه نه؟ آخه چه تضادي بين مهرباني پدر و تروريست مخوف بودن وجود دارد يعني يك نفر مي تواند هم تروريست مخوفي باشد وهم پدري مهربان مثل زرقاوي و يا مثلآ يك كشور مي تواند هم دچار فقر بدبختي و تضاد طبقاتي باشد و هم تمام سرمايه گذاري اش براي انرژي هسته اي باشد مثل كشور ماداگاسكار و يا مثلآ يك نفر مي تواند آسمان جل و اعزام به خدمت باشد مثل همين دامون ودر عين حال عاشق يك دختر پولدار هم بشود مگر چه عيبي دارد؟ بگذريم. دامون نزد پيرمرد رفت:

_حاجي سيگار داري؟

پيرمرد نگاهي غضب آلود به دامون انداخت و با لحني آمرانه گفت:

پسرم مگر نمي داني استعمال  دخانيات عامل اصلي ابتلا به سرطان است و براي سلامتي ضرر دارد؟

 دامون لبخندي زد و گفت نشستن زير باران هم براي پيرمردي مثل شما ضرر دارد،پيرمرد بدون اينكه چيزي بگويد دست در جيب كتش برد و يك بسته كامل وينستون اولترا لايت را در دست دامون گذاشت و گفت: بيا جوان همه اش مال تو فقط اين اندرز را از من داشته باش: ((هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود)) و اي كاش دامون اين سخن حكيمانه را به گوش جان مي شنيد.....

 

 

                                                                                                   ادامه دارد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت   توسط حسام  |